تبليغاتX
این خیال کودکانه وحشی

این خیال کودکانه وحشی

دلنوشته های کسی مثل من

هیچکس نیست و من
با ماشین کوکی‌های بچگی‌ هایم

به دورتر از این حرفها سفر می‌کنم
چشم‌هایم دور دست تو را می‌‌کاود

و تو نیستی‌
ای نیمه گمشدهٔ من
هیچکس اینجا نشانی‌ از تو نمیدهد


توهم عروسکهای بدون باطری
تو را خواب میبینم
نشسته
بر ماشین کوکی چند رنگ


دستهایت در باد میچرخد
و من
برای تو یک دنیا اشک میریزم هیچکس نیست

عروسک‌هایم چقدر بی‌ جانند
حالا
نه تو هستی‌
نه چشمهای من
شنیده‌ام
خیلی‌ زودتر از این حرفها
با د مرا میبرد
هم قبیله



+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 10:50  توسط نازی  | 

سکوت

حالا که پرندها برایم قصه نمی گو یند
بلندمیشوم
به امید آمدنت
به قصه‌های شب رادیو گوش می‌کنم
هنوز برای کود کانه خوابیدن وقت هست

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 9:48  توسط نازی  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 
با د می‌‌پیچد
در چهرهٔ چروکیدهٔ شب
اولین ستاره را که میبرد تو غیب  می‌ شوی
برگهای پاییزی زیر گامهایم فریاد می‌‌کشاند
سیاهی شب در چشمهایم خالی‌ می‌‌شود
باد به پنجره میکوبد
به خیالش تو را دزدیدهام ا از آسمان شب
نمیداند در لحظهٔ اشتباهی سرنوشت
همخانهاش تو را ربود از آسمان چشمهأ من
حالا
باران هم چاره ساز نیست
گل آلوده     لحظه‌های    پا ییزی به تمام روزهای
با هم بودن پشت خواهم کرد
چشمهایم را می‌‌فروشم به اولین امانت فروش  سر راه
و خاطراتت را به دخترانی که هنوز جان دارند
سایه‌ام را به بی‌ پنا هآیی مادران سکوت خواهم  بخشید
پاهایم را جاده خواهم کرد
برای تمام آنان که پا ندارند
دستهایم اما برای تو
داستان غم انگیزیست
در کنار  جاده حلقه أی
نقره  میدرخشد
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:26  توسط نازی  | 

بی رحم

تو به اشکهایم می خندی و من
تمام رودها را اشک میریزم
قصه ی  غمگینی است
این بی کسی غریب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 18:14  توسط نازی  | 

آخر همه قصه ها

 

رفته بودم برایت چای بریزم
تا برگردم رفته بودی
مثل همیشه باران میبارید
نه
گریه نمیکردم
دروغ نگویم
دلم گرفته بود
شاید از رفتن تو
شاید هم از اخر همه ی قصه ها که غمگین تمام میشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:56  توسط نازی  | 

دروغ

 

خوابم گرفته انگار
اما تو نیستی برایم لالایی بخوانی
بیدارم و تو جلویم نشسته ایی
باور کن مست نیستم
بوی دهانت را حس میکنم
تو برایم دروغ میبافی ومن
عاشقانه باور میکنم
و چقدر لذت میبرم وقتی
که همه را پای سادگیم میگذاری
دست هایت را میفشارم
باز هم بگو
در خواب دستو پا میزنم
تو برایم قصه میگویی و من به خوابهایم به اتهام دروغ دستبند می زنم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:27  توسط نازی  | 

فقط کمی مهربان شو

  

ساده فقط چشم می دوزم
به این روزها
به این دلواپسی ها
دلم برایت تنگ شده میان این هیا هو
صدای گنگ مردانی که در خیا بان می خوانند
به حرفهای تو فکر میکنم
باشد ُباشد
گره خواهم زد
دستهایم را بر گیسوان شب بیداری هایمان
فقط کمی مهربان شو با قصه های من

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:15  توسط نازی  | 

دو راهی

 

مانده ام میان رفتن و ماندن میان خاطره ساختن و خاطره شدن
میان دلواپسی مادرم و اشکهای تو
می بینی چه ساده قصه میشوم
تو فقط نشسته ای و برای شبهای من لالایی میخوانی
با چه زبانی بگویم که من بزرگ شده ام مادر
به فکر لباس عروسم باش
اشکهایت را پاک کن
دنیا ارزش گریستن ندارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:24  توسط نازی  | 

راه

تمام می شوداین راه                       
که انگشتانت پرندگان نتی را می پراکند
که عطرش در تمام کوچه می وزد      
و تو بیهوده می خندی                     
که انگشتانت هنوز ذر اسمان میگذرد  
ایا دریا سمفونی کدام انگشت توست؟
لب میگزی                                    
و ان پرنده که از دستانت بال گرفت    
در اسمان که امروز می پرد؟
         
تمام میشود این راه                            
و من این روح در بدر را به چاههای تاریخ می دهم
و نتی گمشده می خواهم             
کز دستانت رها شده
و بی تاریخ
که دریا سمفونی کدام انگشت توست        
                                                         قبیله ام باشد
انگاه تمام می شود این راه
و رود                          
ادامه ی همان شب تاریکیست
یا گیسوان که؟
گفتم که
                      
_تمام میشود این راه_   

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:27  توسط نازی  | 

کابوس

 

چشمها یم را می بندم
رویا نمی بینم
همچو سحرشدگان قصه های مادربزرگ به خواب خواهم رفت
خدا کند بیایی
بیا و مرا با بوسه ای بیدار کن
از این خواب جادوگران قصر پسران  عاشق ودختران تنها
صندوقچه را میگشایم
دختری خفته در لباس عروس بدون عشق
چشمهایم را که باز میکنم
در خود می پیچم
در قاب گرد و خاک گرفته ی روزهای حسرت
قصه ها تمام می شود
و دخترکان برهنه تا اخر جاده می دوند و می دوند می دوند
طلسم می شوم
و اخر قصه هیچ مردی برای بوسیدنم سفرنمی کند به این جاده
می بینی چه کابوسهایی می بینم
شبها که دیر می کندخواب های طلایی دوران کودکی
تمام لحظه ها و روزها به هم می پیچند
و من باز به مهربان شدنت فکر میکنم
وقتی میگویی :
دیگر نمی دانی چه باید کرد!!!
قصه ی غمگینی است
وقتی هیچکس نمیداند
مثل تو!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:57  توسط نازی  | 

یک غزل

 

باید  که  بالی  گشایم  ، بگریزم  از  این  قفس ها
تا  چند  ماندن  به  پوچی ، تا  کی اسیر هوس ها 

در این بیابان تشنه جای چو من غنچه ای نیست
انجا  که  گم  می شود  هم  اواز  نای  جرس ها

مردیم  د ر  بی  قراری ، از  فرط   چشم انتظاری
ای  باد  سبز   بهاری ،  کو  دست   فریاد رس ها

اکنون  که  پر  در د ماندم  دور  از تو  و زرد   ماندم
دامان سبز ت ای گل ، کی می شود دسترس، ها؟

دریاب   چشم   ترم   را  این   ابشار   کرم   را
از  بی  قراری  نگرید   تا در غم   هم نفس ها

افسوس شب رفت ومنهم ماندم ولی بی تو  یکدم
از عشق ،عشقم نگفتم باز این من و این قفس ها

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:50  توسط نازی  | 

در تعجب نگاه تو

 

نامه های طولانی
بی اسم بی امضا
انتظار من در کوچه های بدون شماره
باز هم راه را گم میکنم
مادرم میگوید :
من قصه ها را مرور میکنم در این کوچه ها
چقدر غافلم
وقتی دستهایم در دستهای مردانه ات له می شود
مرا می بری
به ضخامت مردانه ی خود
و من چه کودکانه نظاره ات میکنم
وقتی در دستهای تو به لرزه میافتم
تو فقط نگاه میکنی
و من در تعجب نگاهت اب میشوم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 21:35  توسط نازی  | 

مشتی واژه برای تو

 

اینجا و
بی چشمهای تو
و مشتی واژه
و این چند خیابان
که تو اصلا بر نمیگردی
خیابانها را نگاه کنی
و ادمها را
که من چقدر تنهایم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:16  توسط نازی  | 

دوباره لبخند

حالا که پرنده ها برایم قصه نمیگویند
بلند میشوم
به امید امدنت
به قصه های شب رادیو گوش میکنم
هنوز برای کودکانه خوابیدن وقت هست

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 16:54  توسط نازی  | 

روزها

 

من و این لحظه هایی که انکار میکنند تمام سفیدی دنیا را،وقتی که به دنیای کاغذی روزهایی که میگذرند میرسم.چه ساده خط خطی میکنم روزها و هفته ها و سالها را و چه ساده تاریخ میزنم روزها را وقتی چشم باز میکنم و بزرگ شده ام در عمق دفتری که به روزها پیش بر می گردد.ساعتهای اتاقم رابیرون کرده ام انگار خودم را گول میزنم که نگذرند این روزهای بی تحمل ماندن.از پنجره به بیرون نگاه میکنم ادمهایی که تند تند میروند تا به انتها برسند انتهای این دستنوشته های خاکی .عبور ثانیه ها و چشم انتظاری های سر کوچه، همه چیز تمام میشود اخر این دفتر، شاید بدون تاریخ.بزرگتر که می شوم تاریخ نمی زنم  پای نوشته هایم،فرار میکنم از چشم های مه گرفته ی زمان،لباس به تن خواهم کرد به فروشگاه نزدیک خانه امان خواهم رفت

_ اقا یک رنگ مو میخواهم رنگ جوانی هایم

تمام غبار روزها را رنگ میکنم.اما روزها جلو میروند و ادمها میروند و من شاید رنگها را گم کنم میان رویاهایم و خاطرات گذشته .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 14:0  توسط نازی  |